غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

286

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نفر اسير گشته ابو سعيد او را از سخط خويش ايمن گردانيد و ساير اسيرانرا بتيغ بگذرانيد عبد الواحد هاشمى از عباس روايت كند كه گفت چون دست‌گير گرديدم طمع از زندگانى بريدم و ابو سعيد مرا محبوس گردانيده پس از روزى چند پيش خود طلبيده گفت كه اگر عهد ميكنى آنچه با تو بگويم بىزياده و نقصان بسمع معتضد رسانى ترا ميگذارم و الا ميكشم عباس گويد كه سوگند بر زبان آوردم كه هرچه فرمائى معروض خليفه گردانم ابو سعيد گفت با معتضد بگوى كه من مردىام در بيابان نشسته و باندك چيزى قناعت كرده شهرى از تو نگرفته‌ام و در ملك تو نقصى پيدا نكرده به خدا سوگند كه اگر جميع سپاه خود را بجنگ من فرستى بر ايشان غالب آيم زيرا كه لشكريان من بمحنت و بلا خو كرده‌اند و سپاه تو در غايت تنعم روزگار گذرانيده اكنون كه بنابر فرمودهء تو قطع صحرا و بيابان نموده در نهايت ماندگى به من رسند زود منهزم شوند بلكه اكثر از دست من جان نبرند و بر تقديرى كه بسيار باشند و نگريزند من در ابتداء از پيش ايشان بگريزم و هرگاه فرصت يابم شبيخون بر سر آن طايفه برم غرض آنكه در منازعتى كه با من ميكنى و لشكر ميفرستى ترا نفعى نيست بلكه ضرر مقرر است بايد كه من‌بعد در قصد عرض خويش سعى ننمائى و دست ازين كوشش بىفايده بازدارى عباس گويد كه چون ابو سعيد سخن تمام كرد مرا اجازت داد و من ببغداد رفته سخنان او را بىزياده و نقصان بعرض معتضد رسانيدم و معتضد بعد از آن نام قرمطيان نبرد مگر در اوائل سنه تسع و ثمانين و مأتين كه شنيد كه فوجى از ايشان در سواد كوفه باضلال خلايق مشغول‌اند آنگاه سرهنگى را بجنك آنجماعت فرستاد و آن سرهنك قرميطان را گريزانيد و يكى از رؤساء ايشانرا گرفته نزد معتضد آورد و معتضد از اصول مذهب قرامطه پرسيد آنشخص گفت كه تو از امرى سؤال مى نمائى كه متعلق به تو نيست خليفه گفت آن امر كدامست جواب داد كه رسول صلى اللّه عليه و سلم بدار بقا خراميد جدت عباس دعوى خلافت نكرد و مردم بابو بكر صديق رضى اللّه عنه بيعت كردند و بعد از وى امير المؤمنين عمر خليفه شد و او در حين سكرات مهم خلافت را بشورى حواله كرده عباس را دخلى نداد بنابرآن اعتقاد ما آنست كه ترا از خلافت نصيبى نيست معتضد از شنيدن اين سخن در غضب رفته قرمطى را بعقوبت هرچه تمامتر بكشت و در سنهء مذكوره ابو على حسين بن محمد القبائى مؤلف تاريخ نيشاپور كه در علم حديث نيز مسندى دارد وفات يافت و در ربيع الاخر همين سال معتضد ولد خود على را كه مكتفى لقب داشت ولىعهد كرده بعالم آخرت شتافت ذكر المكتفى بالله ابو محمد على بن المعتضد در زمانى كه معتضد از عالم انتقال نمود مكتفى در رقه بود و چون خبر واقعهء پدر را شنود ببغداد آمده خلايق با او بيعت كردند و مكتفى طوائف انام را بانعام و احسان فراوان نوازش فرموده محبتش در دلها قرار گرفت و در ايام دولت مكتفى